تجربه تلخ من و فرزندم

 
2
نویسنده : ا/ع - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

ع به خونه زنگ زد و از الف پرسید این شماره کی هست که پیام فرستاده . او با دستپاچگی گفت نمی دونم و شروع به قسم خوردن کرد که صاحب شماره را نمی شناسد . ع به شماره زنگ زد اما تلفن را پاسخ نداد . شک ما بیشتر شده بود . فکر های زیادی توی ذهنم اومد و هر چی احتمال بود توی ذهن مرور میکردم . چند ماهی بود که مسجدی نزدیک خونمون باز شده بود و الف وقت زیادی رو با بچه های اون میگذروند . ترسیده بودم آیا ربطی به رفت و آمد های الف به مسجد داشت . من ع را دلداری میدادم که مسیجی ساده است اما هردوی ما حسی غریب داشتیم که چیزی بیش از اینه . ح پسر دیگرمون زنگ زد و گفت که الف داره گریه میکنه و میگه من صاحب شماره را نمی شناسم . از اینکه اینقدر حساس شده بود تعجب میکردم . ع به آقای م آخوند محله که مسئولیت بچه های مسجد را داشت تماس گرفت و از وی خواست تحقیق کنه صاحب شماره کیه . اوهم پس از مدتی زنگ زد و گفت که از بچه های مسجد نیست . ح پسر بزرگم که ٢ سال از الف بزرگتره به پسر آخوند زنگ میزنه و از اون میپرسه که صاحب شماره را میشناسی یا نه و اینجا بود که اون به تقلا افتاد .

به خونه که برگشتم یکراست درب منزلشان رفتم و رفتارهای زیرکانه و مشکوکش گواهی میداد که صاحب شماره را میشناسد . تصور میکردیم یکی از بچه های مسجد قصد اذیت الف را دارد و خوشحال شده بودیم که زود متوجه شده ایم .

با مادرش درد دل کردم و از دلواپسی هایم در خصوص اتفاقاتی که در ذهنم گذشته گفتم و اون میگفت که این ها همه وسوسه شیطانه .

به خانه برگشتم اما دلم گواهی چیزی دیگر را داشت به فکر فرو رفته بودم و به رفتارهای مشکوک چند ماهه اخیر الف که هیچ وقت آن ها را جدی نگرفته بودم .

او را کناری کشیدم به چهره معصومانه اش نگاهی انداختم براستی زیبا بود. زیبایی خاصی که میدانستم نتیجه سوره های یوسفی بود که بر سیب سرخ زمان حاملگی خوانده و خورده بودم .

چند ماهی بود که نگاهش غمگین بود . در این مدت فکر میکردم دلیل این غم نهفته در نگاهش ضعف شدید درسی بود که از اوایل سال بوجود آمده بود . فکر میکردم ضعف درسی در او که دوست داشت همیشه سرآمد باشد دلیل آن است . شدیدا عصبی شده بود و علاقه ای به درس نشان نمی داد .

به اوگفتم : میدونی چقدر دوستت دارم و میدونم چقدر دوستم داری من و تو دوستیم . اما میدونی اگه موضوعی رو از مادرت مخفی کنی من میمیرم . می دونستم این حقه جواب میداد اون بچه تر از اون بود که بفهمه هیچ ارتباط منطقی بین زندگی من و ناگفته های او نیست . درست به خال زده بودم . تا شب چند بار پیش من اومد و منو بوسید و در حالی که دستاش رو دور گردنم گره میکرد آرام میگفت من دلم نمی خواد شما بمیرید و حال من دگرگون تر میشد .حالا دیگه مطمئن شده بودم موضوعی هست که از من پنهان میکنه تا اینکه ساعت ۵/١١ وقتی در حال آماده شدن برای خواب بودیم به اتاق من اومد کنار م دراز کشید و در حالی که سعی میکرد صورتش را میان بالش پنهان کنه شروع به حرف زدن کرد .............................


 
comment نظرات ()
 
 
تعارض1
نویسنده : ا/ع - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

صبح یکی از روزهای بهاری که  همچنان مشغله های کاری   من و همسرم باعث شده بود بچه ها رو توی خونه بذاریم .صدای زنگ موبایل همسرم که نشون میداد پیام داره حواس ما رو متوجه خودش کرد . مدتی بود که الف از ما درخواست های نامتعارفی داشت که به تربیتی که از اون سراغ داشتیم متفاوت بود . از ما میخواست شماره موبایلش رو عوض کنیم . خیلی سماجت میکرد . بالاخره هم در یک حرکت سریع شماره جایزه ایرانسل باباش رو روی گوشی خودش گذاشت و سیم کارت خودشو   به باباش  تحویل داد . اون روز سیم کارت اولی او روی گوشی همسرم بود چون سیم کارت خودش بدلیل بدهی قطع شده بود . زنگ پیام و خوندن اون یک لحظه همسرم رو سر جاش میخکوب کرد . پیام این بود . هلو کجایی؟ چرا جواب نمیدی ؟

ادامه داره..............................................................


 
comment نظرات ()
 
 
مقدمه
نویسنده : ا/ع - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

این روزها داغ دلم تازه شده گویا فریادی که نمی توانستم به زبان بیاورم از حلقوم دیگران شنیده میشه . آزار جنسی به فرزندم آن هم از سوی پسر آخوند محله .پسر ١٠ ساله من . خاطرات اون روزهای تلخ رو با اثرات اون به مرور مینویسم . شاید فقط دلم آرام بگیره . خدایا چکار کنم .  


 
comment نظرات ()